|

تو دمدمه روزی و من دمدمه شام
من بر کف این برزن و تو بر لبه بام
با اینهمه با اینهمه، تو کبکی و من دام
تو ناب ترین باده و من تشنه ترین جام
«از زبان گوته»

در عشق های بزرگ، در واقع معشوق هر کسی در درون خود اوست. او در پی آن است که از طریق دیگری- که او را برگزیده- خود را باز یابد. یعنی «من» ناقص خود را تکمیل کند و به من بزرگ برساند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
   
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها؟
این «خودکامی» همان پیری آرزومند است که جای دیگر درباره اش می گفت:
ز دست کوته خود زیر بارم
که از بالا بلندان شرمسارم!
   
در سنت ادبی غرب، البته نمی شود پیری را نادیده گرفت، ولی در شرق چنین نیست؛ عشق بی زمان است، ولو حکم طبیعت خلاف آن را بگوید.
عشق در ادب فارسی به خودی خود قابل پذیرش است. می تواند در هر زمان و بر هر کس فرود آید. معشوق با آن که تا حد پرستش فرا کشیده می شود، «مسلوب الاراده» می نماید. عاشق از او نمی پرسد: اجازه می دهی تو را دوست بدارم؟ او را در چنبر «خواست» خود می گیرد، چه بخواهد و چه نخواهد؛ مانند عنکبوت و مگس، زیرا «وصال» شرط اصلی نیست؛ خود عشق شرط است.

|